عشق یعنی سرزمین پاک من
عشق یعنی لحظه ی بیداد من عشق یعنی لیلی و مجنون شدن
عشق یعنی وامق و عذرا شدن عشق یعنی مسجد الاقصی من
عشق یعنی کودک فردای من
عشق یعنی کلبه دل ساختن در قمار زندگی جان باختن
عشق یعنی چشمهای پر ز خون درد و غم یکجا به هم امیختن
عشق یعنی درد های بیشمار گریه کردن سوختن افروختن
عشق یعنی کلبه اسرار یعنی مخزن الاسرار من
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از خاك به در ميآرند
و در آن تابش تنهايي ماهيگيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان. 
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت .
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود .
هيچ آيينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد .
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود .
"دور بايد شد، دور. "

نظرات شما عزیزان:
|